تبليغاتX
............................... کریتیک

کریتیک

ساعت

امروز

 

 RSS 

 

 
   

 

 

حبیب حسن نژاد
علیرضا ذیحق
حمید شهانقی
اورین خوی

 برای تبادل لوگو با ما لوگوی ما را در سایتتان قرار دهید

جای تبلیغات شما

 

 

       بد بیاری آقای شیر

 

بد بیاری آقای شیر

(۱)

از

صندلی که من روی آن نشسته ام یالهای طلایی خانم شیر که در آشپزخانه ظرفهای مانده از مهمانی شب گذشته را دستمال می کشد  ، دیده می شود. شعاع نوری که از پنجره ی آشپزخانه می تابد یالهای طلایی اش را براق تر کرده است. خانم شیر با پنجه ی چپ بشقابی را در دست گرفته و با پنجه ی راست دستمال آبی رنگی را با حرکت پاندولی دست روی آن می کشد .با پایین تر آمدن پنجه ی راست ، بخش قابل رویت  بشقاب از هلال به بدر تغییر شکل می دهد.

آقای شیر روبدوشامبر قرمز با نوارهای تیره افقی – احتمالا" برای کشیده تر نشان دادن اندام – به تن کرده و روزنامه صبح اش را روی میز چوبی هال باز کرده و ورق می زتد. بخار ملایمی از فنجان قهوه آقای شیر بوی خوشایندی در محیط پخش می کند. گر چه سرش را از روزنامه و مطلبی که می خواند بر نمی گیرد اما ظاهرا" خطاب به همسرش با صدای بلند می گوید : " جمعه ها فقط کمی آرامش لازم دارم . خدا کنه امروز کسی مزاحم نشه" . این جمله مبهم است چون معلوم نیست خانم شیر هم مشمول " کسی مزاحم نشه !" می شود یا نه ! در هر صورت خانم شیر بنا به طبیعت خوش بینش ، نیمه ی پر لیوان را می بیند و گمان می کند که منظور آقا شیره او نبوده!  

     

از

آنجا که آقای شیر عادت دارد قهوه را با شکلات بخورد پس دهانش به هنگام مطالعه روزنامه می جنبد. و نیز از آنجا که دهان با سرو گوش ارتباط تنگاتنگ دارد ، سر و گوش و زبانش باهم می جنبید. آقای شیر که گویا خبر مهمی نظرش را جلب کرده بود ناگهان با فریادی غیر منتظره داد کشید " زن ما داریم بچه دار می شیم!"

 

از

قضای روزگار زن که قبل از مرد از این خبر اطلاع داشت سر خود را به سوی آقای شیر برگرداند و نگاه شادمان خود را به شوهر ش که روزنامه را با خوشحالی میان پنجول اش می فشرد دوخت و گفت : " راستش می خواستم خودم این خبرو بهت بدم ولی مگه روزنامه ها مجال میدن!"

 

از

آنجا که آقای شیر ابدا" دوست ندارد خبرهای داخلی اش جایی بروز کند – خصوصا" حوزه ی پادشاهی حیوانات – بسیار برآشفت و چنان از کوره دررفت که به پیامهای تبریک مگس ها و گوسفندان که قبل از همه ی حیوانات مقابل دروازه ی قصر تجمع کرده بودند وقعی ننهاد . تنها کاری که می توانست آتش خشم او را خاموش کند بستن روزنامه ها بود!

این قصه ادامه دارد...

   post-103.aspx نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 17:31  توسط شهریارگلوانی    

 
[بالا]

Design By Mohsen Davari