بد بیاری آقای شیر
(۱)
از
صندلی که من روی آن نشسته ام یالهای طلایی خانم شیر که در آشپزخانه ظرفهای مانده از مهمانی شب گذشته را دستمال می کشد ، دیده می شود. شعاع نوری که از پنجره ی آشپزخانه می تابد یالهای طلایی اش را براق تر کرده است. خانم شیر با پنجه ی چپ بشقابی را در دست گرفته و با پنجه ی راست دستمال آبی رنگی را با حرکت پاندولی دست روی آن می کشد .با پایین تر آمدن پنجه ی راست ، بخش قابل رویت بشقاب از هلال به بدر تغییر شکل می دهد.
آقای شیر روبدوشامبر قرمز با نوارهای تیره افقی – احتمالا" برای کشیده تر نشان دادن اندام – به تن کرده و روزنامه صبح اش را روی میز چوبی هال باز کرده و ورق می زتد. بخار ملایمی از فنجان قهوه آقای شیر بوی خوشایندی در محیط پخش می کند. گر چه سرش را از روزنامه و مطلبی که می خواند بر نمی گیرد اما ظاهرا" خطاب به همسرش با صدای بلند می گوید : " جمعه ها فقط کمی آرامش لازم دارم . خدا کنه امروز کسی مزاحم نشه" . این جمله مبهم است چون معلوم نیست خانم شیر هم مشمول " کسی مزاحم نشه !" می شود یا نه ! در هر صورت خانم شیر بنا به طبیعت خوش بینش ، نیمه ی پر لیوان را می بیند و گمان می کند که منظور آقا شیره او نبوده!
از
آنجا که آقای شیر عادت دارد قهوه را با شکلات بخورد پس دهانش به هنگام مطالعه روزنامه می جنبد. و نیز از آنجا که دهان با سرو گوش ارتباط تنگاتنگ دارد ، سر و گوش و زبانش باهم می جنبید. آقای شیر که گویا خبر مهمی نظرش را جلب کرده بود ناگهان با فریادی غیر منتظره داد کشید " زن ما داریم بچه دار می شیم!"
از
قضای روزگار زن که قبل از مرد از این خبر اطلاع داشت سر خود را به سوی آقای شیر برگرداند و نگاه شادمان خود را به شوهر ش که روزنامه را با خوشحالی میان پنجول اش می فشرد دوخت و گفت : " راستش می خواستم خودم این خبرو بهت بدم ولی مگه روزنامه ها مجال میدن!"
از
آنجا که آقای شیر ابدا" دوست ندارد خبرهای داخلی اش جایی بروز کند – خصوصا" حوزه ی پادشاهی حیوانات – بسیار برآشفت و چنان از کوره دررفت که به پیامهای تبریک مگس ها و گوسفندان که قبل از همه ی حیوانات مقابل دروازه ی قصر تجمع کرده بودند وقعی ننهاد . تنها کاری که می توانست آتش خشم او را خاموش کند بستن روزنامه ها بود!
این قصه ادامه دارد...
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 17:31  توسط شهریارگلوانی