
خود من به روح گذشته ام بدرود می گویم ، و آن را همچون پوسته ای خالی پشت سر می افکنم . زندگی یک سلسله مرگها و رستاخیزهاست . بمیریم کریستف تا زاده شویم!
ای شما که باید بمیرید،بمیرید!ای شما که باید رنج بکشید،رنج بکشید!کسی برای خوشبخت بودن زندگی نمی کند.برای آن زندگی می کند که قانون مرا به انجام برساند.رنج بکشید،بمیرید.ولی آن باشید که باید باشید:انسان.
یک دوست دارم!...چه خوش آن که انسان روحی جسته باشد تا در میان آشوب توفان بتواند در دامن آن بخزد.پناهگاهی نرم و اطمینان بخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب تپنده خویش نفسی برآورد! دیگر تنها نباشد،ناگزیر نباشد که با چشمان پیوسته باز و سوخته از بیدار خوابی همواره مسلح باشد ، تا سرانجام خستگی اش تسلیم دشمن شود! رفیق عزیزی داشته، سراسر هستی خود را به دست وی سپرده باشد.همچنان که او نیز همه هستی خود را به دست او سپرده است.سرانجام طعم آسایش بچشد.خود به خواب رود و او بیدار بماند.خود بیدار باشد و او بخوابد.از لذت حمایت از آن کس که مانند کودکی خردسال خود را به او تفویض کرده است، برخوردار شود.بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود او را به اختیار وی گذارد.احساس کند که رازدارش اوست و اختیار دارش اوست.پیر و فرسوده و خسته از کشیدن بار آن همه سال های زندگی، بار دیگر جوان و شاداب در پیکر دوست زاده شود.از جهان نوگشته با چشمان او بهره مند گردد.چیزهای زیبای گذران را با حواس او در آغوش کشد، با قلب او از رخشندگی پر شکوه زیستن کام برگیرد...حتی با او رنج ببرد...آه!...حتی رنج، اگر دوستان با هم باشند، شادی است...!
ای شما کسانی که من دوست دارم و نمی شناسم! ای شما که زندگی پژمرده تان ساخته است ، و آرزومند کارهای بزرگی هستید که می دانید محال است ، و با جهانی دشمن خو دست به گریبانید ،- می خواهم که خوشبخت باشید ،- که خوشبخت بودن بس لذیذ است !...ای دوستان من ، می دانم که شما اینجا هستید،دست خود را به سوی شما دراز می کنم ...میان ما دیواری حایل است. سنگ از پس ازسنگ ان را از جا بر می کنم، ولی خودم نیز در این کار فرسوده می شوم. آیا هرگز به هم خواهیم رسید ؟آیا پیش از آن که دیوار دیگر ،- دیوار مرگ،- سربرآورد به شما خواهم رسید ؟- اهمیتی ندارد! بگذار در سراسر زندگی تنها باشم ، به شرط آنکه برای شما کار کنم ، به شما نیکی برسانم و شما بعدها ، پس از مرگم ، اندکی دوستم بدارید!...
رومن رولان-ژان کریستف
مترجم : به آذین
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 8:8  توسط شهریارگلوانی